می میرم و دم بر نمی آرم
از این نامردمی های جهان
در این حجم پر از تزویر و رنگارنگ انسانها
آرزوی پر زدن های دل شیدا حرام است
می میرم و دم بر نمی آرم
از این نامردمی های جهان
در این حجم پر از تزویر و رنگارنگ انسانها
آرزوی پر زدن های دل شیدا حرام است
صدایت می زنم محبوبه ی شبها
صدایم می شود نجوای هر روزه
دگر روز و شبم معنا ندارد بی حضور تو
نفس یارای ماندن ندارد نازنین من
دلم می میرد هر روز هر لحظه و
و شبها لحظه آغاز ماندن هاست
دلم را می کشم سوی رفتن ها
عجب شیشه ی عمری
ندارد هیچ غولی برای نگهبانی
نداره برج و بارویی
بی حصار و محفظ است این روحِ رویایی
بی پریشانی
نه من آن مرغ وحشی نیستم که
دریا تمام آرزوی من بود
اما در این مرداب
جز مردن نگاهی نیست ،ترسانم
از ان روزی که قایقها به دنبال دلم صیاد آرند
آرام و بی پروا و وحشتناک
نامهربان صیاد از بیخ و بن برکند احساس را
مردن اما راهی چنان زیباست ای داناترین دانای انسانها
درد در سرانگشتان کند غوغا
خدایا مرهمی یا نه دمی آرم کن این قلب را
محبوبه آرام و رویایی این دل
در همه لحظه تویی
بمان در قلب من ،قهر تو را من درد می دانم
دردی برای این گنه کارت نخواه ،مهربان مهربانان
![]()
|