دلم تنگ است
دلم در حد یک دریای مواج پر از غم سخت دلتنگ است
نمی آیی دگر در خانه ی محجور دل
مگر این خانه از سنگ است ؟
مرا دیگر نمی خواهی
نگاهم را پریشان کرده ای
قلم را سخت لرزان کرده ای
دلم تنگ است
دلم در حد یک دریای مواج پر از غم سخت دلتنگ است
نمی آیی دگر در خانه ی محجور دل
مگر این خانه از سنگ است ؟
مرا دیگر نمی خواهی
نگاهم را پریشان کرده ای
قلم را سخت لرزان کرده ای
سلام آقاجان !
دوری از تو جسم مرا بیمار نکرده ،بلکه روحم را سخت درگیر کرده . نه دوست دارم دور باشی و نه نزدیک که هرم نزدیک بودنت واژگون می کند تمام لحظات بی کسی ام را . نه اینهمه بی مهری هایت را تاب می آورم و نه مهرورزی های بی دریغت را .
آسمان را دوست داشتن فایده ای ندارد برای من که زمینی ام و دلبسته این زمینم ،آسمانی بودن آرزوی محال است .
جنوب هم رفتیم ،اما ...
نمی دانم لحظات را چگونه توصیف کنم ،هر لحظه قرنی بود ،سخت تر از این لحظات در عمر نداشتم ،له شدنهایی مداوم و باز ایستادن ،خون دل شدنها و باز هم لبخند زدن ها .
من از دنیا دگر سهمی نمی خواهم
من از این لحظه ها آرامش محضی نمی خواهم
دگر این روزها تکرار دیروزم شود آیا
نه این یک لحظه را با روزها دیگر نمی خواهم
نه دریایی ،نه صحرایی ،نه طوفان دلی پر رنج و آگاهی
نیا محبوبه شب های رویایی ،تو را هم من نمی خواهم
شب و تنهایی و هر دم پریشانی نگه دارم
که من آرامش روزان را نمی خواهم
این دل ندارد هیچ حرمانی
به جز دوری مادر
نه که دوری ندارد هیچ دارویی
پس ندارد این درد درمانی خدای من
مادر و میخ و در و غیرت حیدر
شده حرف همه ،اما چه سودی دارد این جمله
هزاران بار شاید شنیدیم این روضه را
بی مهری دیوار و آتش ،ناله مادر
از این لحظات میترسم
از این گم شدنها درلحظه
دور شدن از خود
و تنها ماندن در زمان
نامهربانی دیگر پاسخی بر دردهایم نیست
کاش نامهربان تر باشم و
لحظات را در حصار این چنگال بدفرجام نیازارم
آزردن دل دیگر کار هر روزه ام شده
همیشگی است ،پایدار
لحظه را نمی خواهم
رنجنامه ای است بی پایان
رنجم ؟دورغی است که به خود می گویم و باز هم
می رنجم
رنجش دل که چیزی نیست ،می شکنم و باز هم ....
![]()
|